باید رفت از این سرزمین
خانه ام پیدا نیست
دور است
نمی دانم کدامین طرف بود
بالای آن کوه شاید
شاید زیر اين آب
باید پرسید!
راستی...
می دانی خانه ام کجاست؟!
(شاعر اين شعر زيبا رو نمي شناسم)
بعد از يه غيبت نه چندان طولاني!!!...... دوستاي عزيز سلام
امشب تصميم گرفتم كه پست جديد بذارم، ياد صحبتي افتادم كه با يكي از دوستام داشتم:
بعد از اولين پست، ازم پرسيد: مطلب بعدي ات چي ميخواد باشه؟ بالافاصله گفتم: " غار!!! سعي هم ميكنم به زودي بزارمش!!!"
حالا مداد به دست، دارم فكر ميكنم كه در مورد چه تجربه اي تو كدوم غار بنويسم؟! غار بورنيك، قوري قلعه، يا ... . فكرم به جايي قد نميده، عجب حرفي زدم ها! دارم پشيمون ميشم و ميخوام موضوع مطلبم رو عوض كنم، كه يك هو...
شگفت زده شدم! خداي من!!! امروز عيد مبعثه... روز برانگيخته شدن پيامبر... برانگيخته شدن و شنيدن نداي الهي ... اون هم در غار... غار حراء.
از شوق زياد نمي دونم چي بنويسم؟ ذهنم شروع مي كنه به كار!!! و اين سئوالها رو مي پرسم:
چرا توي غار؟
چرا تو دل كوه؟
چرا بيرون از خونه و شهر و شلوغي؟
اصلاً چرا ارتباط خدا با بنده اش اغلب تو طبيعت و كوه و بيابان بوده ؟؟؟
شگفت انگيزه!!!
...
راستي چرا؟
گاهی وقتا از کنار پنجره یه نگاه بهش می نداختم و یواشی یه چیزایی بهش میگفتم و زودی از کنار پنجره می اومدم کنار.
بعضی وقتا چشاش آبی بود، بعضی وقتا پر ستاره. اما اون دفعه فرق داشت، نه آبی بود ونه پر ستاره !!! ابری بود، ابریِ ابری.
یه لحظه از نگاش یه چیزی رو خوندم انگار میخواست با چشماش چیزی رو بهم بگه.
اینبار منتظر موندم و نگاهمو ازش ندزدیدم.
احساس آرامش می کردم، آروم شدم آرومِ آروم.
تا حالا قلبمو اینطوری احساس نکرده بودم .
ذهنم ساکت بود صدایی می اومد انگار یکی داشت زمزمه می کرد.
گوش کردم صدای بارون بود اما نه از پشت پنجره.
دل به صداش سپردم:
"مرا بخوان تا دریابی که چه حد به تو نزدیکم و تو را اجابت می کنم" *
* بخوانید مرا تا اجابت کنم شمارا. سوره غافر، آیه 60